تبليغاتX
دنیای بدون سردبیر

دنیای بدون سردبیر

این مطلب را من ننوشته ام که بخواهم مسوو لیتی در قبال  آن بر عهده گیرم. هیچ اطلاعی هم از نویسنده احتمالی آن ندارم! فقط این را می دانم که قبلا جایی چاپ نشده است.

The new president of Iran; the most corrupted mayor of Tehran

 

In his presidential campaign one of the main slogans of Ahmadinejad was to fight against the "economical corruptions" which he and many other hardliners accused the reformist officials to be the corrupt ones.

 

As Ahmadinejad left his mayoral office for presidential office, a large number of dishonored cheques, delayed contracts and military men who no one dares to sue them in Iranian courts, are some the most important traces he has left in Tehran municipality. Three-million dollar embezzlement of Ahmadinejad from governor's offices in the province of Ardabil-north west of Iran- and another 1.5 million dollars from Tehran's municipality is not a small amount of money comparing to other routine economical corruptions among the Islamic Republic politicians. Because he was following his political plans, embezzlements of Ahmadinejad was not expanded more only because he had to be more careful than his subordinates.

 

Enjoying from the higher prices of oil then ever, the hard-line president of Iran has promised the nation to "bring the petrodollars to their houses"; this is while when Ahmadinejad was the mayor of Tehran, he held a number of useless meetings with ordinary residents of Tehran who often suffer from bureaucracy in Tehran municipality. Although such meetings had zero outputs for the ordinary residents of Tehran, they were not so bad for the hard-line military commanders of IRGC (Islamic Revolutionary Guards Corps-a group of military men loyal to Islamic revolution and supreme leader of Iran).

 

Way below their real value and with long-term loans and interests close to zero, 460 residential flats were submitted to IRGC commanders, so they would make no complains about the 3000 meter-square piece of land owned by the mayor's wife in Lavasan-an expensive region in north of Tehran famous for it's clean air- which was bought by the money Ahmadinejad's embezzled from the time he was in charge of the province of Ardabil. While Ahmadinejad was in office he donated a few houses to judges of justice administration. He also provided some safe-houses for security teams headed by Mr. Jafarzadeh (a security officer belonging to a security organization parallel to the regular intelligence ministry of Khatami's administration). He also bought about 1.5 million dollars of used tires for Tehran's buses from his own brother and all these made his friends in military and among politicians to support him in 2005 presidential elections instead of making stances against his corruptions.

 

Last year Mr. Hashemisamareh, currently the number two man in the hard-line cabinet of Ahmadinejad, and Mr. Saeedlou, Ahmadinejads deputy, had the responisbilty to make such donations.

 

The license for building the Simorgh complex in Darabad(north-west of Tehran) and Sobhan residential complex in Shemiran (north of Tehran) was issued at 1 a.m. by Ahmadinejad with a discount of 4 million dollars for paying construction fees. The investors for these mass projects were high ranking commanders of IRGC which supposedly is to be the Army of the poor.

 

Zaribafan who is one of closest members of Tehran's city-council to Ahmadinejad, sent some of the managers and employees of Tehran municipality to religious trips such as Hajj he also sent them to Dubai for vacations so that he could have informal access to documents necessary for issuing licenses to build the residential complexes.

 

A the time Ahmadinejad was the mayor of Tehran the governmental company responsible for making the flats for the personnel of Ministry of Intelligence was able to reach a deal with the mayor of Tehran some time after ten years so that they would not pay the 3million dollars fine because of their unlawful constructions. They managed to escape the fines just because of the friendship that existed between them and Ahmadinejad.

 

With his 6 dollars coat, Ahmadinejad is a symbol of the revolutionary days of 1978, the poor class who were managed just over one night to change their lives from the old houses of outskirt of Tehran by putting their hands on oil revenues.

 

When the current president was the mayor of Tehran, he gave fourteen million dollars to a front company of IRGC to rebuild a floodway named "Ibrahim Abaad"on the east of Tehran. But this money got into the hands of hard-line political groups in Iraq and Lebanon because in the eyes of Ahmadinejad such action was more important than that civil project in favor of the Iranian people.

 

Ahmadinejad has brought a new generation of managers with himself to conquer the government who are also known as the second generation of the revolution.  Many newspapers now are used to publishing their names and their pictures in front pages, but heir real personalities is hidden behind a diplomatic gesture. Of course their wives can easily show the religious identity of these managers. Up to a year ago the wives of these mangers had no place to go except only to women religious gatherings, but these days unlike ordinary women in Tehran who do not fully obey the Islamic dress code, they wear long great coats in accordance with Islamic laws and meet each others in the gyms and high-class swimming pools. In this way they show the religious identity of the new government of Iran, the identity which seeks its economical future in making nuclear deals with Russians and receiving commissions from them behind closed curtains.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12  توسط مهدی  | 

نیروی ما در این است که درباره عمق جهان فکر کنیم و به هیچ وجه فاجعه ای را که به آن دچاریم رد و انکار نکنیم. اما در عین حال ، نیروی ما بسته به این هم هست که در پایان و سرانجام کار شما، عقل و فکر را از این بلیه و آفت تصور پاک کرده ایم و همت و شهامت خستگی ناپذیر تجدید حیات را از آن حاصل کرده ایم.

یقینا ما در اتهامی که به شما وارد می کنیم تخفیفی قائل نمی شویم. ما این دانایی جدید را به بهای گزافی خریده ایم تا بعد از این ، دیگر وضع ما یاس آور نباشد.

صدها هزار انسان در عنفوان جوانی به قتل رسیده اند و از زمین که نعش درختان بر آن افتاده، دود بر می خیزد. ما همه اینها را تحمل نکرده ایم که دو یا سه امتیاز جزئی به دست آوریم که شاید فقط فایده شان این باشد که به بعضی از ما کمک کند که بهتر بمیرند.

آری این یاس آور است و ما باید دلیل بیاوریم که مستحق فکر نکردن هم نیستیم. این است وظیفه ای که ما برای خود مقرر داشته ایم و فردا را به انجام دادن آن ، آغاز خواهیم کرد.

در این شب زیبا و در وزش بادها، میلیون ها انسان مسلح و غیر مسلح برای جنگ با وضعیت موجود آماده می شوند.

به زودی سپیده دمی که شاهد شکست شما باشد پدیدار می شود و من می دانم که نوروزی نو در انتظار بشر است.

ما لااقل بشر را از تنهایی و عسرتی که شما او را به آن دچار کرده اید نجات خواهیم داد و این شما هستید که عنقریب به خاطر تحقیرِ وفاداریِ به انسان، هزار هزار تنها و در تنهایی خواهید مرد. حالا می توانم به شما خدانگهدار بگویم.

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط مهدی  | 

هر وقت که درباره رفتار وحشیانه شما حکم کنم، به خاطر خواهم داشت که ما و شما از یک اصل نشات گرفته ایم و شما و ما و همه ساکنان خاک، دچار یک تراژدی فکری و عقلی هستیم.

من علیرغم خودتان واژه انسان را در مورد شما همچنان به کار خواهم برد. ما برای این که به ارزش های خود وفادار باشیم، ناچار شده ایم به چیزی در شما احترام بگذاریم که شما به آن در وجود دیگران احترام نمی گذارید.

 مدتی مدید این را برتری و امتیاز بزرگ شما بر ما می شناختید. چون شما خیلی آسانتر از ما به آدمکشی دست می زدید و تا روزگار باقی است، هر کس به شما شباهت داشته باشد، از این امتیاز برخوردار خواهد بود.

اما ما که به شما شباهتی نداریم، تا دنیا باقی است، باید گواه این امر باشیم که بشر در ورای خطاهای زشت خویش، توجیه خود و عناوین عصمت و بی گناهی اش را باز می یابد.

به این جهت در پایان این نبرد، در دل این شهری که به جهنم شباهت دارد و از ورای همه عذاب هایی که بر ما وارد شده، و با وجود این که زیبایی های زندگی مان مرده اند، و شادی از زندگی ما رخت بربسته است، می توانیم به شما بگوییم که در همان لحظه که بی رحمانه به نابودی شما فکر می کردیم، کینه ای از شما در دل نداشتیم و اگر حتی فردا لازم شود که مانند بسیاری کسان دیگر بمیریم، باز هم کینه ای نخواهیم داشت.

ما تنها می توانیم بکوشیم که معقول باشیم و اطمینان دهیم که هیچ نفرتی نداریم.من به شما می گویم که با تنها چیز هایی که در جهان امروز می توانیم از آنها بیزار باشیم، به قاعده رفتار خواهیم کرد . ما می خواستیم شما را در عین قدرت تان نابود کنیم، بی آن که شما را در روحتان مثله کنیم....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  | 

شما بدین جهت که از احترام به انسان جا مانده اید ، در این ماجرای روح فرسا وارد شدید. در این جا کار و ایده شما این بود که ارواح را مثله کنید و زمین را ویران سازید و خلاصه این که شما بی عدالتی را برگزیده اید و به نام خدایان گام نهاده اید. منطق شما فقط منطق ظاهر است.

من بر عکس شما ، عدالت را برگزیده ام. چه می خواهم به معنویت وفادار باشم. من باز هم بر این عقیده ام که این جهان معنایی مافوق این جهانی دارد و می دانم که چیز دیگری نیز در این جهان وجود دارد که دارای معناست و آن بشر است. زیرا بشر تنها ماده ای است که اقتضای معنا داشتن می کند.

این جهان لااقل از حقیقت انسان بهره دارد و ما وظیفه داریم که به آن در برابر تقدیر معنا بدهیم. انسان در جهان معنا دارد و اگر می خواهیم تصویری را که از زندگی ساخته ایم نگاه داریم،باید بشر نجات یابد. من از لبخند و تهقیر شما می فهمم که می خواهید بگویید که این نجات بشر دیگر چیست؟

این نجات ، مثله نکردن انسان و ارزانی داشتن امکانات برخورداری از زندگی شادمانه که تنها بشر قادر به درک آن است، به اوست. یعنی این که به افراد اجازه فکر کردن به مقدار مساوی بدهیم . به همین جهت ما با شما همراه بودیم و ابتدا بایست در راهی برویم که مقصود ما نبود تا در پایان راه با هم مقابله کنیم. ما فکر می کنیم که حقیقت بالاترین پیروزی است و این پیروزی در مبارزه بر ضد تصویری که بر ما تحمیل شده است ، محقق می شود.

در طول این سال ها، لذت بردن از آوای پرندگان در هوای لطیف شامگاهان میسر نبود و می بایست از خیلی چیزها نومید شد. ما از جهان جدا شده بودیم زیرا هر نقطه ای از جهان به صورت انبوهی از تصاویر دردناک و مرگ بار درآمده بود. ده ها سال بود که در زمین ما، شامگاه بی بند و بامداد بی درد وجود نداشت.

ما می دانیم که سلاح حقیقت در طول زمان آبدیده می شود. ما این سلاح را هرگز بر زمین نخواهیم گذاشت. چه محض آنکه آن را از دست بدهیم مانند شما برده خواهیم بود.

ما می بایستی در فلسفه شما وارد شویم و تا حدودی به همرنگ شدن با شما تن در دهیم. شما قهرمانی بی جهت و هدفی را برگزیده بودید و دلیل تان این بود که در دنیایی که معنای خود را از دست داده باشد، تنها همین یک ارزش باقی می ماند و این را که برای خود انتخاب کرده بودید ، برای ما و همه مردم جهان هم برگزیدید. ما را مجبور می کردید که از شما تقلید کنیم تا زنده بمانیم. اما از همان وقت دریافته بودیم که برتری ما بر شما در این بود که هدف و جهتی داشتیم.

اکنون که ماجرای شما به پایان می رسد، می توانیم دریافت خود را به شما بگوییم و آن ، این است که قهرمانی، امر بی اهمیتی است و حقیقت خطیرتر است.

حالا باید همه چیز برای شما روشن شده باشد. شما می دانید که ما با هم دشمنی داریم. شما اهل بیدادید و من در جهان از هیچ چیز به آن اندازه که از بیداد بیزارم، نفرت ندارم. اما این امر که روزی احساسات صرف بود، حالا معنی و جهتش بر من معلوم است.

ما بدان جهت با شما مبارزه می کردیم که منطق و آیین تان هم مانند دلتان جنایتکار است و در ایجاد محیط وحشت و کشتاری که در طول این سال ها بر کشور ما سایه افکنده بود، عقل تان هم به اندازه غریزه شما دخیل و سهیم بود. به این جهت من شما را از هر جهت محکوم می کنم. اینک شما در نظر من مرده اید....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  | 

انسان مي ميرد؛اين ممكن است، ولي با ايستادگي بميريد و اگر مرگ در انتظار شماست، نگذاريد كه اين نوعي حادثه باشد.

اكنون زمان شكست شما فرا مي رسد و من از شهر مشهوري كه فردايي شاد در آن پي افكنده مي شود به شما نامه مي نويسم. ما در اين شهر مي دانيم كه كارمان آسان نيست. اين شهر قبلا شب هايي تاريك تر از آن شبي را كه سال ها پيش با آمدن شما آغاز شد، زير پا گذاشته است.

من از شهري نامه مي نويسم كه شايد گرسنه باشد ولي هرگز به مذلت تن در نداده است . ولي به زودي روحي در آن دميده خواهد شد كه تصورش را هم نمي كنيد.

اگر بخت با من بود ، خود را رو در روي يكديگر مي ديديم و آن وقت مي توانستيم با هم بجنگيم و بدانيم كه چرا مي جنگيم. من دلايل شما را خوب مي دانم و شما هم افكار مرا حدس مي زنيد.

اين روزها، در عين حال هم سنگين هستند هم سبك. بر فراز كوه و در ميان درختان اين شب ها سبك است اما بر دلهاي كساني كه در انتظار سپيده دمي هستند كه از مدت ها پيش آرزوي آن را داشته اند، سنگيني مي كند.

من در انتظارم و درباره شما فكر مي كنم. هنوز هم با شما حرفي دارم و اين آخرين حرف من است. مي خواهم به شما بگويم چطور شد كه ما آنقدر به هم نزديك بوديم و امروز با هم دشمن هستيم. چگونه ممكن بود يار و دمساز شما باشم و چرا امروز هر چه ميان من و شما بود ، پايان يافته است؟

ما و شما مدت ها بر اين اعتقاد بوده ايم كه اين جهان جهت و علتي فوق دنيوي دارد و از اين نظر ما در اين جهان فكرمان بايد درست همان چيزي باشد كه شما آن را منبعث از منبع فوق دنيوي معرفي مي كنيد. من هنوز اين فكر را مي پذيرم اما از آن نتايجي گرفته ام كه با حرف هايي كه آن روزها به من مي زديد و از سال ها پيش مي كوشيديد آن را بر تاريخ ما تحميل كنيد مغاير است.

امروز با خود مي انديشم كه اگر واقعا از شما پيروي كرده و عقايدتان را پذيرفته بودم، مي بايستي شما را در همه كار هايتان محق بدانم. اين امر به قدري مهم است كه در دل اين شب زمستان كه براي ما پر نويد و براي شما حول انگيز و تهديد آميز است ، بايد درباره آن تامل كنم.

شما هرگز براي اين جهان معنايي جز نظر رهبرتان قائل نبوده ايد و از اين معني نتيجه گرفته ايد كه هر كاري را مي توان مباح كرد و خير و شر به دلخواه وي- بلكه شما- تعيين و تعريف مي شوند.

شما گمان كرده ايد كه وقتي هيچ گونه فكري را نپذيريد، ارزش ها فقط همان هاست كه بر عالم حيواني شما حاكم است كه آن هم چيزي جز خشونت نيست.

شما از اين جا نتيجه گرفته ايد كه بشر هيچ است و مي توان روحش را كشت. به نظر شما در نامعقول ترين تاريخ ها، فرد آدمي وظيفه اي به جز قدرت طلبي و اخلاقي جز بر مبناي مغالبه نمي تواند داشته باشد؛ هر چند با لباسي از كلمات كه بر تن آن مي كنند.

در حقيقت من كه گمان مي كردم مانند شما مي انديشم در مخالفت با شما دليل جز احساس شديد خودخواهي نداشتم و تنها اين احساس شديد كه بعدها نام هاي ديگري همچون " توزيع دانايي" نيز يافت، مرا به اين كار واداشت. و اين خود آخرالامر، به نظر من از ناگهاني ترين سوداها سنجيده تر نيست. پس اختلاف در چيست؟

شما بي هيچ ملاحظه اي نوميدي را قبول كرده ايد. حال آن كه من ، هرگز به آن تن در نداده ام. شما بيداد  زمانه را تا آنجا پذيرفته ايد كه تصميم گرفته ايد آن را افزون سازيد  تا جزيي از آن شويد. حال آن كه بر عكس شما ، معتقدم كه بشر براي مبارزه بر ضد بيدا هميشگي بايد داد را بپذيرد و براي استوار بودن در برابر جهان تيره بختي، خوشبختي را بيافريند. شما از نوميدي خود، نشئه مستي ساخته ايد و آن را به مثابه اصلي در آورده  و خود را به آن تسليم كرده ايد.

شما براي اين كه تيره بختي ذاتي بشر رابه انتها برسانيد، راه انهدام آثار بشري و جنگ دايمي بر ضد او را اختيار كرديد. من كه اين نوميدي و جهان پر آزار و شكنجه آن را نپذيرفتم، فقط مي خواهم كه مردمان، همبستگي شان را براي شركت در مبارزه بر ضد تقدير اشمئزاز آور مشخص شده براي اين جزيره دور افتاده باز يابند.

مي بينيد كه ما بر مبناي اصلي واحد، به اخلاق هاي متفاوت رسيده ايم و اين بدان جهت است كه شما در اين راه، روشن بيني را از دست داده ايد و اين را بسيار سهل گرفته ايد و گفته ايد علي السويه است كه ديگري به جاي شما و ميليون ها نفر فكر كند... ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13  توسط مهدی  | 

من زبان، عقیده، خانه، شهر و ملیت دارم ؛ پس نمی توانم خودم باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  | 

سخنان تملق آمیز علی لاریجانی در مورد پوتین ، امتیاز های بیکران اقتصادی به روسیه و ... البته ناراحت کننده است ولی کمی هم پرسش برانگیز. نمی دانم دکتر علی لاریجانی قرار است از روس ها پورسانت بگیرد که اینطور سنگ آنها را به سینه می زند یا آن که چون از بین زبان های خارجی به روسی مسلط تر است(!)، ترجیح می دهد بیشتر طرف مذاکره مسکو باشد تا اروپا و امریکا؟!

دیشب  یکی ار نزدیکان هاشمی رفسنجانی که لطف کرد و مرا با ماشین خود به روزنامه رساند می گفت که احتمال حمله نظامی امریکا به ایران وجود دارد. من اما گفتم احتمال حمله اقتصادی روس ها بیشتر است. نمی دانم این جمله را به دلیل تنفر از روسیه بر زبان راندم ، یا  برای عدم همصدایی در نقد احمدی نژاد...

اکنون به نظر می رسد  همه دست ها در برابر روسیه بالا رفته است و پیشاپیش این لشکر بی سیاست نیز، علی لاریجانی قرار دارد. افسوس بیشتر برای آنکه، از برادر سیاستمدار باهوشی مانند دکتر محمد جواد لاریجانی این کار ها بعید بود.

ای کاش به جای این همه مرگ بر امریکا گفتن، یک جو غیرت در برابر روسیه هم داشتیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  | 

میل به تخریب آنچنان در دل ایرانیان گسترده است که مترجمان ایرانی  deconstruction را به شالوده شکنی ترجمه می کنند. حال آنکه معادل های بهتری همچون" ساختار گریزی" نیز برای این واژه وجود دارد. تمایلات موسیقیایی ما نیز نمادی از همین " نهاد ناآرام" است.

به جای افسوس بر نامرکز بودن، می توان بر نامرجعیتِ مرکز تاکید کرد. چرا نباید از مرکز دل کند؟ مرکز همچون نبود بازی و تمایز ، آیا نام دیگر مرگ نیست؟ مرجعی که اطمینان بخش است، تسکین می دهد اما از درون گودال خود، تشویش بر می انگیزد....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  | 

سردبیر یک واژه ترسناک است. البته نه به این معنا که آدمی که این سمت را احراز می کند هم خطرناک باشد. این خطر را من در ۳ زمینه خیلی جدی می بینم

۱-  تا کنون هر گاه سردبیر شدم، بالاجبار ساعات کاری طولانی و سختی را تجربه کردم. دنیایی که انسان مجبور است در آن  از لبخند های خود بویژه در برابر خانم ها بکاهد تا کار به سامان شود، چندان دلچسب نیست.

۲- برخی سردبیر ها برای من حکم قلم سبز رنگی را داشته اند که در حمایت از دیدگاه  یا منافع خود، روابط  و افکار مرا به خطر می انداختند.

۳- سردبیر را می توان به یک میز نیز تقلیل داد که نقش مهمی در شکستن بت های ذهنی  دارد.

در هر حال سردبیر یک مفهوم دوران سنت ارتباطات است که در سال های آینده به مفهومی موزه ای بدل خواهد شد. همچنان که سلطان و کاریزما در عرصه سیاسی رو به زوال اند.

دنیای بدون سردبیر می کوشد انتظار آرمانشهری را بکشد که در آن، معرفت تابع قدرت نیست. هر چند بهترین دوران عمر ما در همین اندیشه های اتوپیایی و آخرالزمانی خواهد گذشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط مهدی  |