تبليغاتX
دنیای بدون سردبیر - بدهی من به مهران قاسمی

دنیای بدون سردبیر

بدهی من به مهران قاسمی

اين روزها نوشتن از مهران قاسمي به يك مد روز تبديل شده و به همين دليل خيلي خوشم نمي آيد كه من هم در اين مسير گام بردارم. شايد به همين دليل است كه با تاخير فراوان درباره او مي نويسم. اما خاطرات خوب او به من اجازه نمي دهد ساكت بمانم. ديشب به ياد روزي افتادم كه با هم از خيابان مستوفي تا خيابان ايتاليا پياده آمديم و مهران مرا نصيحت مي كرد. البته من از نصيحت كردن و نصيحت شنيدن خيلي بدم مي آيد ولي نصيحت مهران خيلي فرق داشت؛ او خيلي سعي كرد كه مهربان بودن را ياد بدهد ولي تلاش او در مورد من چندان  فايده اي نداشت. يادگار ذهني من از پياده روي آن روز  2200 تومان بدهي به مهران است. شايد خنده دار باشد كه از آن همه مراوده مالي من و او، چطور همين مبلغ اندك به ياد من مانده است؟

آن روز مهران اصرار عجيبي داشت كه مرا با سيد حسين سجادي آشتي دهد. قرار شد با جعبه اي شيريني به ديدن سجادي در روزنامه توسعه برويم. جالب است كه مهران همان طور كه قبل و بعد از آن ثابت كرد، از اين كار هيچ انگيزه اي جز مهرورزي نداشت. البته واژه«مهرورزي» آن روزها هنوز با ارزش بود و به يك شعار سياسي تقليل نيافته بود.

مهران براي آشتي دادن با يك مشكل بزرگ مواجه شد؛ من به دليل غرورم حاضر نبودم كه براي آشتي كردن پيش قدم شوم چه رسد به آن كه جعبه شيريني هم بخرم. مهران ولي خودش شيريني را خريد و مرا به زور به روزنامه برد. حالا مهران به يك جاي دور سفر كرده و من هنوز پول ان جعبه شيريني را به او بدهكارم.

خبر سفر مهران را فريبرز ساعت 4 صبح به من داد. فكر كردم يك شوخي بي مزه است. براي همين به دوستان مشتركمان sms  دادم كه از حال مهران خبر دارند و وقت دارند تا به عيادت مهران برويم يا نه؟! ولي متاسفانه خبر درست بود. ساعت 7:30 بود كه روزنامه اعتماد ملي را ديدم و فهميدم كه فريبرز شوخي نكرده است.

روزنامه 20 دي اعتماد ملي پر بود از آگهي تسليت مقامات مطبوعاتي و دولتي. روي كلمه مقامات مطبوعاتي تاكيد دارم ؛ اما توضيح بيشتري نمي دهم چون علي اكرمي قبل از من بهترين توصيف ها را بيان كرده است. فقط  لازم است به اين موضوع اشاره كنم كه ... اشاره نمي كنم چون ممكن است اين تصور پيش بيايد كه مي خواهم از جسم بي جان مهران براي تصفيه حساب و ... بهره گيري كنم.

 در ميان آگهي هاي تسليت، يكي هم مربوط به محمد باقر قاليباف بود كه اكنون شهردار محبوب تهران است. نمي دانم چرا خيلي سريع چند سال پيش را كه با مهران براي مصاحبه اي به ويلاي شماره يك شهرك شهيد دقايقي رفته بوديم به ياد آوردم. در آنجا ما داشتيم پياده را مي رفتيم كه راننده سردار قاليباف، در راه رسيدن به رييس خود، مهارت هاي  رانندگي اش را براي ما به نمايش گذاشت؛ نمايشي  كه  چندان خوشايند ما نبود. البته تسليت قاليباف چيز عجيبي نبود، عجيب آن بود كه مستاجر ويلاي شماره يك، مهران را فراموش كرده و پيامي نداد؛ همو كه از قضا همشهري صميمي مهدي كروبي هم هست.

خيره به عكس مهران روي روزنامه بودم كه هوشيار انصاري فر زنگ زد. او شب هاي به ياد ماندني خيابان پارسا را به يادم آورد. تا كنون بارها سعي كرده ام به دلايلي كاملا شخصي، آن  ساختمان را به همراه ساختمان خيابان نيايش از ياد ببرم. اما همه ماجراهاي آن ساختمان به من مربوط نمي شد كه مجبور باشم آن را فراموش كنم. در آن پاركينگ پارتيشن بندي شده، در آن سال هاي نه چندان دور، مي شد شب بيداري هاي مهران را هم ديد كه بي هيچ چشمداشت مادي، مجله اي روشنفكري را صفحه آرايي مي كرد؛ آن هم در شرايطي كه كار اصلي او ترجمه بود و همزمان پيشنهاد هاي كاري پرپول را فقط به دليل كمبود وقت رد مي كرد. يك جمله تكراري مهران در آن روزها اين بود كه«فرامرز خيلي چيز ها به من ياد داه است». او 3 شبانه روز نخوابيد و پشت سرهم كار كرد تا قدرشناسي خود را به معلم مطبوعاتي اش به نمايش بگذارد.

در آغاز مراسم تشييع جنازه مهران، آقاي شاه علي با صداي بلند فرياد مي زد« عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، كروبي مجاهد، صاحب عزاست امروز» دلم به حال شاه علي سوخت و همين طور براي كروبي عزيز كه هيچ كسي جز شاه علي اين جملات را تكرار نكرد. اما دلم براي مهران نمي سوزد، چون با ديدن آن رفتار خردمندانه جمعيت كه اغلب آنها بهترين روزنامه نگاران كشورمان هستند، فكر مي كنم كه مهران نمرده است؛ شايد فربيز شوخي كرده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14  توسط مهدی  |