تبليغاتX
دنیای بدون سردبیر - نامه اي به دوستان قديم-1

دنیای بدون سردبیر

نامه اي به دوستان قديم-1

انسان مي ميرد؛اين ممكن است، ولي با ايستادگي بميريد و اگر مرگ در انتظار شماست، نگذاريد كه اين نوعي حادثه باشد.

اكنون زمان شكست شما فرا مي رسد و من از شهر مشهوري كه فردايي شاد در آن پي افكنده مي شود به شما نامه مي نويسم. ما در اين شهر مي دانيم كه كارمان آسان نيست. اين شهر قبلا شب هايي تاريك تر از آن شبي را كه سال ها پيش با آمدن شما آغاز شد، زير پا گذاشته است.

من از شهري نامه مي نويسم كه شايد گرسنه باشد ولي هرگز به مذلت تن در نداده است . ولي به زودي روحي در آن دميده خواهد شد كه تصورش را هم نمي كنيد.

اگر بخت با من بود ، خود را رو در روي يكديگر مي ديديم و آن وقت مي توانستيم با هم بجنگيم و بدانيم كه چرا مي جنگيم. من دلايل شما را خوب مي دانم و شما هم افكار مرا حدس مي زنيد.

اين روزها، در عين حال هم سنگين هستند هم سبك. بر فراز كوه و در ميان درختان اين شب ها سبك است اما بر دلهاي كساني كه در انتظار سپيده دمي هستند كه از مدت ها پيش آرزوي آن را داشته اند، سنگيني مي كند.

من در انتظارم و درباره شما فكر مي كنم. هنوز هم با شما حرفي دارم و اين آخرين حرف من است. مي خواهم به شما بگويم چطور شد كه ما آنقدر به هم نزديك بوديم و امروز با هم دشمن هستيم. چگونه ممكن بود يار و دمساز شما باشم و چرا امروز هر چه ميان من و شما بود ، پايان يافته است؟

ما و شما مدت ها بر اين اعتقاد بوده ايم كه اين جهان جهت و علتي فوق دنيوي دارد و از اين نظر ما در اين جهان فكرمان بايد درست همان چيزي باشد كه شما آن را منبعث از منبع فوق دنيوي معرفي مي كنيد. من هنوز اين فكر را مي پذيرم اما از آن نتايجي گرفته ام كه با حرف هايي كه آن روزها به من مي زديد و از سال ها پيش مي كوشيديد آن را بر تاريخ ما تحميل كنيد مغاير است.

امروز با خود مي انديشم كه اگر واقعا از شما پيروي كرده و عقايدتان را پذيرفته بودم، مي بايستي شما را در همه كار هايتان محق بدانم. اين امر به قدري مهم است كه در دل اين شب زمستان كه براي ما پر نويد و براي شما حول انگيز و تهديد آميز است ، بايد درباره آن تامل كنم.

شما هرگز براي اين جهان معنايي جز نظر رهبرتان قائل نبوده ايد و از اين معني نتيجه گرفته ايد كه هر كاري را مي توان مباح كرد و خير و شر به دلخواه وي- بلكه شما- تعيين و تعريف مي شوند.

شما گمان كرده ايد كه وقتي هيچ گونه فكري را نپذيريد، ارزش ها فقط همان هاست كه بر عالم حيواني شما حاكم است كه آن هم چيزي جز خشونت نيست.

شما از اين جا نتيجه گرفته ايد كه بشر هيچ است و مي توان روحش را كشت. به نظر شما در نامعقول ترين تاريخ ها، فرد آدمي وظيفه اي به جز قدرت طلبي و اخلاقي جز بر مبناي مغالبه نمي تواند داشته باشد؛ هر چند با لباسي از كلمات كه بر تن آن مي كنند.

در حقيقت من كه گمان مي كردم مانند شما مي انديشم در مخالفت با شما دليل جز احساس شديد خودخواهي نداشتم و تنها اين احساس شديد كه بعدها نام هاي ديگري همچون " توزيع دانايي" نيز يافت، مرا به اين كار واداشت. و اين خود آخرالامر، به نظر من از ناگهاني ترين سوداها سنجيده تر نيست. پس اختلاف در چيست؟

شما بي هيچ ملاحظه اي نوميدي را قبول كرده ايد. حال آن كه من ، هرگز به آن تن در نداده ام. شما بيداد  زمانه را تا آنجا پذيرفته ايد كه تصميم گرفته ايد آن را افزون سازيد  تا جزيي از آن شويد. حال آن كه بر عكس شما ، معتقدم كه بشر براي مبارزه بر ضد بيدا هميشگي بايد داد را بپذيرد و براي استوار بودن در برابر جهان تيره بختي، خوشبختي را بيافريند. شما از نوميدي خود، نشئه مستي ساخته ايد و آن را به مثابه اصلي در آورده  و خود را به آن تسليم كرده ايد.

شما براي اين كه تيره بختي ذاتي بشر رابه انتها برسانيد، راه انهدام آثار بشري و جنگ دايمي بر ضد او را اختيار كرديد. من كه اين نوميدي و جهان پر آزار و شكنجه آن را نپذيرفتم، فقط مي خواهم كه مردمان، همبستگي شان را براي شركت در مبارزه بر ضد تقدير اشمئزاز آور مشخص شده براي اين جزيره دور افتاده باز يابند.

مي بينيد كه ما بر مبناي اصلي واحد، به اخلاق هاي متفاوت رسيده ايم و اين بدان جهت است كه شما در اين راه، روشن بيني را از دست داده ايد و اين را بسيار سهل گرفته ايد و گفته ايد علي السويه است كه ديگري به جاي شما و ميليون ها نفر فكر كند... ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13  توسط مهدی  |