تبليغاتX
دنیای بدون سردبیر - نامه ای به دوستان قدیم-2

دنیای بدون سردبیر

نامه ای به دوستان قدیم-2

شما بدین جهت که از احترام به انسان جا مانده اید ، در این ماجرای روح فرسا وارد شدید. در این جا کار و ایده شما این بود که ارواح را مثله کنید و زمین را ویران سازید و خلاصه این که شما بی عدالتی را برگزیده اید و به نام خدایان گام نهاده اید. منطق شما فقط منطق ظاهر است.

من بر عکس شما ، عدالت را برگزیده ام. چه می خواهم به معنویت وفادار باشم. من باز هم بر این عقیده ام که این جهان معنایی مافوق این جهانی دارد و می دانم که چیز دیگری نیز در این جهان وجود دارد که دارای معناست و آن بشر است. زیرا بشر تنها ماده ای است که اقتضای معنا داشتن می کند.

این جهان لااقل از حقیقت انسان بهره دارد و ما وظیفه داریم که به آن در برابر تقدیر معنا بدهیم. انسان در جهان معنا دارد و اگر می خواهیم تصویری را که از زندگی ساخته ایم نگاه داریم،باید بشر نجات یابد. من از لبخند و تهقیر شما می فهمم که می خواهید بگویید که این نجات بشر دیگر چیست؟

این نجات ، مثله نکردن انسان و ارزانی داشتن امکانات برخورداری از زندگی شادمانه که تنها بشر قادر به درک آن است، به اوست. یعنی این که به افراد اجازه فکر کردن به مقدار مساوی بدهیم . به همین جهت ما با شما همراه بودیم و ابتدا بایست در راهی برویم که مقصود ما نبود تا در پایان راه با هم مقابله کنیم. ما فکر می کنیم که حقیقت بالاترین پیروزی است و این پیروزی در مبارزه بر ضد تصویری که بر ما تحمیل شده است ، محقق می شود.

در طول این سال ها، لذت بردن از آوای پرندگان در هوای لطیف شامگاهان میسر نبود و می بایست از خیلی چیزها نومید شد. ما از جهان جدا شده بودیم زیرا هر نقطه ای از جهان به صورت انبوهی از تصاویر دردناک و مرگ بار درآمده بود. ده ها سال بود که در زمین ما، شامگاه بی بند و بامداد بی درد وجود نداشت.

ما می دانیم که سلاح حقیقت در طول زمان آبدیده می شود. ما این سلاح را هرگز بر زمین نخواهیم گذاشت. چه محض آنکه آن را از دست بدهیم مانند شما برده خواهیم بود.

ما می بایستی در فلسفه شما وارد شویم و تا حدودی به همرنگ شدن با شما تن در دهیم. شما قهرمانی بی جهت و هدفی را برگزیده بودید و دلیل تان این بود که در دنیایی که معنای خود را از دست داده باشد، تنها همین یک ارزش باقی می ماند و این را که برای خود انتخاب کرده بودید ، برای ما و همه مردم جهان هم برگزیدید. ما را مجبور می کردید که از شما تقلید کنیم تا زنده بمانیم. اما از همان وقت دریافته بودیم که برتری ما بر شما در این بود که هدف و جهتی داشتیم.

اکنون که ماجرای شما به پایان می رسد، می توانیم دریافت خود را به شما بگوییم و آن ، این است که قهرمانی، امر بی اهمیتی است و حقیقت خطیرتر است.

حالا باید همه چیز برای شما روشن شده باشد. شما می دانید که ما با هم دشمنی داریم. شما اهل بیدادید و من در جهان از هیچ چیز به آن اندازه که از بیداد بیزارم، نفرت ندارم. اما این امر که روزی احساسات صرف بود، حالا معنی و جهتش بر من معلوم است.

ما بدان جهت با شما مبارزه می کردیم که منطق و آیین تان هم مانند دلتان جنایتکار است و در ایجاد محیط وحشت و کشتاری که در طول این سال ها بر کشور ما سایه افکنده بود، عقل تان هم به اندازه غریزه شما دخیل و سهیم بود. به این جهت من شما را از هر جهت محکوم می کنم. اینک شما در نظر من مرده اید....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط مهدی  |